|
خداوند روحى را از وجود خود بر گرفت و صورتى زيبا بدان بخشيد.پس آن روح را غرق در مهر و رحمت نمود و جامى از شادى به او داد و فرمود: "منوش از اين جام تا ز خاطر مَبَرى گذشته و آينده را، كه شادى نيست جز دمى در حال " و نيز جامى ز غم به او داد و گفت: "بنوش از اين جام و خواهى دانست كه كدام اند به معنى لحظات زودگذر خوش زندگى.چه زندگى هماره پر زغم خواهد بود." وخداوند به او عشقى ارزانى داشت كه با نخستين آه برآمده از خشنودى دنيا او را تا ابد ترك گويد و شادكامى را بدو بخشيد كه با نخستين آگاهى او ز تملق و چاپلوسى ناپديد گردد و به او فردى آسمانى داد تا او را به راه راست رهنمون باشد و در ژرفاى قلب او چشمى نهاد تا ببيند ناديدنى ها را. سپس در وجودش نيكى و مهر آفريد.بر تمام مخلوقات و بر قامتش جامه اى پوشاند از جنس اميد با تار وپودى از رشته هاى رنگين كمان و بافته به دست فرشتگان آسمان. آنگاه او را به زير سايه ى حيرتى پنهان نمود كه خود سپيده اى است بر زندگى و نور.سپس خداوندآتشى مهلك از تنور خشم،بادى سوزان از صحراى نادانى ، شنهايى تيز و بران از ساحل خودخواهى و زممينى سخت و خشن از زير پاى دورانها گرد هم آورد و با تركيب آنهاانسان را آفريد.خداوند در انسان نيرويى لجام گسيخته نهاد كه با طغيان خود را به جنون رهنمون ميگردد و آرامشش نباشد مگر در پس ارضاى خواسته هاى نفس ، به او جانى بخشيد، كه خود به حقيقت روحِ مرگ است. و خداوند بخنديد و گريست ،كه او را عشقى و ترحمى بس عظيم بود بر انسان و چُنين بود كه او را در سايه هدايت خود امن و پناه داد ؛حال اى روح من ،بر من رحم آر از چه ميگريى اى روح من،مگر آگاهى ز پريشانى ام؟ اشك تو بر من زخمى بس ناسور مي زند؛چرا كه من غافل از گناه خويشتنم. تا كى خواهى گريست؟كه مرا جز كلام انسان هيچ نيست ،تا روياهايت آرزوهايت و خواسته هايت را دريابم. اى روح من ،بر من بنگر كه چگونه تمام زندگانى ام را در پى خواسته هاى تو نهاده ام!بينديش كه چه زجرى ميكشم.من كه زندگانى ام را در پى تو به انجام رسانده ام. قلبم را كه با شكوه بر تخت نشسته بود حال در بند است واسير. صبورى بر من چونان همدمى بود و اكنون رو در روى من دارد. جوانى بر من اميد بود و اين دم غفلت وجودم را ملامتگر است. اى روح من ،از چه اينچنين اصرار مى ورزى؟در پى راهى كه تو مرا به رفتن در آن واداشته اى،خوشى را بر خود حرام كرده ام و شادى زندگانى ام را ترك گفته ام.با من به عداالت رفتار كن يا كه مرگ را فرمان ده تا رهايى ام بخشد،كه شهرت تو عدالت توست. اى روح من ،بر من رحم آر. چنان بارى از عشق بر من نهاده اىكه مرا تاب تحمل آن نيست.تو و عشق را توانى است تفكيك نا پذير،من و جسم را نا توانى جدايى نا پذير. هرگز مگر ستيز ميان قوى و ضعيف را پايانى هست؟ اى روح من،بر من رحم آر.تو بر من سعادتى را نمايان ساختى كه دور از دستان من بود.تو و سعادت ايستاده بر فراز كوه،من و شقاوت رها شده در قعر دره ها .هرگز مگر كوه ودره به هم خواهند رسيد؟ اى روح من،بر من رحم آر. كه تو زيبايى را بر من نمايان ساختى و سپس از پيش چشمانم ربودى.تو و زيبايى در نور به سر ميبريد ومن و زشتى محكومانيم در دل تاريكى. هرگز مگر نور سرزمين تاريكى را فرا خواهد گرفت؟ اى روح من خوشى تو در رسيدن به انتهاى راه است و اكنون شادمانى ات در انتظار از براى آن و اما اين جسم است كه زندگى ميكند در رنج زيستن و من در شگفت از چگونگى آن. اى روح من تو به سوى جاودانگى در شتابى و اين جسم آرام آرام رو به فناست.نه تو بخاطر او صبورى ميكنى و نه اورا توان شتاب است و اين خود مايه ى اندوه است. اى روح من ،به سوى آسمان در شتابى و اين جسم اسير زمين.نه تو با او همدردى ونه او قدران تو و اين مايه ى هلاك است. اى روح من، تو سرشار از خردى و اين جسم ناتوان از درك آن،نه تو خواهان سازشى و نه او دل به فرمان تو واين خود اندوهى است بس دردناك. اى روح من،تو در سكوت شب معشوق را ديده و از شهد وجودش غرق در لذتى و اين جسم تا ابد قربانى تلخ وصال و فراق واين خود رنجى است بس جانگداز. پس اى روح من،بر من رحم آر... + نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 15:45 توسط برگ خشک |
من عاشق آن گلم که در بیابان عشق پژمرده شد ولی منت باران نکشید . . . + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 19:46 توسط برگ خشک |
هیچ کس مرا نساخت خدا ساخت تنها کس بی کسان او جانشین همه ی تنهایی ها ی من است...
... تنهایی + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 15:59 توسط برگ خشک |
حقيقت دارد:
"تو را دوست دارم" در اين باران مي خواستم تو در انتهاي خيابان نشسته باشي... من عبور کنم,سلام کنم,لبخند تو را در باران مي خواستم,مي خواهم تمام لغاتي را که مي دانم براي تو به دريا بريزم,دوباره متولد شوم دنيا را ببينم رنگ کاج را ندانم نامم را فراموش کنم دوباره در آينه نگاه کنم ندانم پيراهن دارم کلمات ديروز را امروز نگويم خانه را براي تو آماده کنم,براي تو يک چمدان بخرم تو معني سفر را از من بپرسي لغات تازه را از دريا صيد کنم لغات را شستشو دهم آنقدر بميرم تا..... زنده شوم ....." یادش بخیر ۲۴-۸-۱۳۸۵ + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 14:37 توسط برگ خشک |
ميلاد وتاروزي كه ميميرم به يادم هست اين كامش تو را با صبح ميخوانم و تا شب دوستت دارم . و تا فردا و سالي نو برايت صبح ميسازم تو ميلاد كسي هستي كه از فردا جدا مانده . هديه ي دلي هستي كه از دلها سوا مانده و من ا مروز يادت را به شيريني روا دارم ولي افسوس تا فردا رهي كوتاه من دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ په تو کجاااااااااااااااااااااااایی؟!!!!!! + نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 17:44 توسط برگ خشک |
|
| ||||||